تبليغاتX
رودخــانــه نــقـره ای مــهتــاب
نردبان این جهان ما و منیست            عاقبت این نردبان بشکستنیست

هرکسی زان پله بالاتر نشست          استخوانش سخت تر خواهد شکست

 

میگن دخترها مثل سیبی هستندکه روی درختند و پسر ها برای رسیدن به آنها باید تلاش کنند   گاهی به سیبهای پوسیده پایین اکتفا میکنند و گاهی برای بدست آوردن بهترینها به بالا ترین نفاط درخت میرسند

اما من میگم اگه برای رسیدن به بالا ترین سیب ۵سال تلاش کردند تا از این درخت بالا برند و آن سیب خود را بدست پسری که روی زمین و بدون هیچ تلاشی ایستاده انداختند آنوقت تکلیف چیست

لطفا" نظر بدهید( اتفاق واقعیست)

نوشته شده توسط بـانـوی مـهتـاب در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 |
 

 

مدتهاست که نمیدانم چرا بلاگم فیلتر شده

نوشته شده توسط بـانـوی مـهتـاب در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 |
 

 

معجزه  همیشه اتفاق می افتد حتی اگر ما فکر کنیم آن معجزه ای نیست که خواسته ایم .

 

و خدایی که در این نزدیکی است ، به همین نزدیکی .

نوشته شده توسط بـانـوی مـهتـاب در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 |
 
گاهی اوقات فکر میکنم چقدر بودنم با نبودنم یکسان است .

گاهی اوقات روزهای خوب گذشته را به یاد می آورم و آرزو میکنم ای کاش هرگز روزها نمی گذشت اما میدانم که این غیر ممکن است .

بنابراین چشمانم را میبندم و از دستانم برای نگه داشتن آنچه که دارم کمک می گیرم فریادم  و تمام قلبم .

اگر آنچه که می خواهم به دست بیاورم ، و دقیقا نکته همین جاست آن چیست که باید به دست بیاورم ؟

انسانیت از دست رفته ام را ؟ گوهری که در دستانم بود  ؛ آیا هنوز میتوان امیدوار بود ؟

چه نفرت انگیز است آنچه که بخواهد چنین گوهر نابی را از من برباید .

مادرم این همه هستی من و تمام دلبستگی من خداوندا اورا حفظ کن .

اگر بهای بودن او نبودن من است اکنون با تمام وجود حاضرم این بها را بدهم .

دستش را که از روی کاغذ برداشت دو قطره اشک چکید ، دیگر نمی دید .

نوشته شده توسط بـانـوی مـهتـاب در دوشنبه سی ام بهمن 1385 |
 
چه سخت است در میان جمع بودن

                                       و لی در گوشه ای تنها نشستن

برسم دوستی دستی فشردن

                                       ولی با هر سخن قلبی شکستن

برای هر لبی شعری سرودن

                                      ولی لبهای خود همواره بستن

به چشم دیگران چون کوه بودن

                                       ولی در چشم خود آرام شکستن

به نزد عاشقان چون سنگ خاموش 

                                       ولی در  نهان   فریاد بودن

نوشته شده توسط بـانـوی مـهتـاب در دوشنبه سی ام بهمن 1385
گفتم : لعنت بر شيطان لبخندي زد!
پرسيدم: «چرا مي خندي؟»

 

پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد»

 

پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟»

 

گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام»

 

با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟

 

جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند

 

پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟»

 

پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد

 
؛ فعلاً برو سواري بياموز. در ضمن اين قدر مرا لعنت نكن!

 

گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم؟»

 

در حاليكه دور مي شد گفت: «من پيامبر نيستم جوان»
نوشته شده توسط بـانـوی مـهتـاب در یکشنبه هشتم بهمن 1385 |


Type Writer Status Bar