مدتهاست که نمیدانم چرا بلاگم فیلتر شده
معجزه همیشه اتفاق می افتد حتی اگر ما فکر کنیم آن معجزه ای نیست که خواسته ایم .
و خدایی که در این نزدیکی است ، به همین نزدیکی .
گاهی اوقات روزهای خوب گذشته را به یاد می آورم و آرزو میکنم ای کاش هرگز روزها نمی گذشت اما میدانم که این غیر ممکن است .
بنابراین چشمانم را میبندم و از دستانم برای نگه داشتن آنچه که دارم کمک می گیرم فریادم و تمام قلبم .
اگر آنچه که می خواهم به دست بیاورم ، و دقیقا نکته همین جاست آن چیست که باید به دست بیاورم ؟
انسانیت از دست رفته ام را ؟ گوهری که در دستانم بود ؛ آیا هنوز میتوان امیدوار بود ؟
چه نفرت انگیز است آنچه که بخواهد چنین گوهر نابی را از من برباید .
مادرم این همه هستی من و تمام دلبستگی من خداوندا اورا حفظ کن .
اگر بهای بودن او نبودن من است اکنون با تمام وجود حاضرم این بها را بدهم .
دستش را که از روی کاغذ برداشت دو قطره اشک چکید ، دیگر نمی دید .
و لی در گوشه ای تنها نشستن
برسم دوستی دستی فشردن
ولی با هر سخن قلبی شکستن
برای هر لبی شعری سرودن
ولی لبهای خود همواره بستن
به چشم دیگران چون کوه بودن
ولی در چشم خود آرام شکستن
به نزد عاشقان چون سنگ خاموش
ولی در نهان فریاد بودن
چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد
چرا نگاه هايت انقدر غمگين است؟
چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است؟
اما افسوس ...
هيچ كس نبود
هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره
اري با تو هستم ..
با تويي كه از كنارم گذشتي ...
و حتي يك بار هم نپرسيدي
چرا چشم هايت هميشه باراني است؟